تبليغاتX
رهایی

رهایی


ساعتی بیشتر به حرکت قطار نمانده است. می پرسی " تا کی این جا می مانی؟ "؛ می گویم " حالا برای رفتن زود است ".


+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 15:32  توسط آیتام  | 


زمان! کوتاه بیا! زندگی به این همه سراسیمگی نمی ارزد.


+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 23:45  توسط آیتام  | 


درد سرنوشت من نبود، انتخاب من بود. اما آن گاه که نخواستمش، من انتخاب درد شده بودم و او سرنوشت من.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 15:38  توسط آیتام  | 


از طبقه پایین صدایم می کنی؛ موقع پایین آمدن، پله ها را از زیر پایم می کشی.


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 22:13  توسط آیتام  | 


هر آدم دیواری می شود؛ و آن گاه، همه به صف می ایستند.


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 13:37  توسط آیتام  | 


* ماشینم ترمز بریده است؛ کاش تو از جاده عبور کنی.


* چشم در چشم هایت نمی دوزم؛ از سیاهی متنفرم.


+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 10:56  توسط آیتام  | 


تا حالا چشم های هیچ کس تا این اندازه برایم آشنا نبوده اند و هیچ گاه تا این اندازه دلم نمی خواسته ندانم که این آشنایی از کجاست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 9:57  توسط آیتام  | 


  تاب و پیچ صدایت زیر پوستم را خنک می کند؛ شب که می شود، سالک گرفته ام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 11:37  توسط آیتام  | 

 

شبانه

 

 " چو رویا به حسرت گذشتم که شب

  فرو خفت و با کس سر ِ خواب نیست "            شاملو

 

 شب های ِ من

در گردش ِ ناموزون ِ رگ ها بر سطح ناهموار ِ بدن خلاصه شده است

و زمانی که شب نیست

قدم می زنم در راه روهای ِ دراز

و عبور مردمان را در گوشه و کنار روایت می کنم

خواب در رگ هایم شنا می کند

و من حرارت ِ تحمل ناپذیر ِ جریان های تهوع را بر کف ِ سرد و زبر ِ زمین آرام می کنم

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 9:50  توسط آیتام  | 

 

شرم

 

گذر روز ها شوخی ای بیش نبودند که به خونابه ی شومی رنگین شدند

و من شرمگین لحظه های ِ کم شمار لذت ماندم

گذشته ها هیچ گاه نمی گذرند

که آتش

خط آن ها را به یادگار حک کرده است

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 17:12  توسط آیتام  |