ساعتی بیشتر به حرکت قطار نمانده است. می پرسی " تا کی این جا می مانی؟ "؛ می گویم " حالا برای رفتن زود است ".
ساعتی بیشتر به حرکت قطار نمانده است. می پرسی " تا کی این جا می مانی؟ "؛ می گویم " حالا برای رفتن زود است ".
زمان! کوتاه بیا! زندگی به این همه سراسیمگی نمی ارزد.
درد سرنوشت من نبود، انتخاب من بود. اما آن گاه که نخواستمش، من انتخاب درد شده بودم و او سرنوشت من.
از طبقه پایین صدایم می کنی؛ موقع پایین آمدن، پله ها را از زیر پایم می کشی.
هر آدم دیواری می شود؛ و آن گاه، همه به صف می ایستند.
* ماشینم ترمز بریده است؛ کاش تو از جاده عبور کنی.
* چشم در چشم هایت نمی دوزم؛ از سیاهی متنفرم.
تا حالا چشم های هیچ کس تا این اندازه برایم آشنا نبوده اند و هیچ گاه تا این اندازه دلم نمی خواسته ندانم که این آشنایی از کجاست.
تاب و پیچ صدایت زیر پوستم را خنک می کند؛ شب که می شود، سالک گرفته ام.
شبانه
" چو رویا به حسرت گذشتم که شب
فرو خفت و با کس سر ِ خواب نیست " شاملو
شب های ِ من
در گردش ِ ناموزون ِ رگ ها بر سطح ناهموار ِ بدن خلاصه شده است
و زمانی که شب نیست
قدم می زنم در راه روهای ِ دراز
و عبور مردمان را در گوشه و کنار روایت می کنم
خواب در رگ هایم شنا می کند
و من حرارت ِ تحمل ناپذیر ِ جریان های تهوع را بر کف ِ سرد و زبر ِ زمین آرام می کنم
شرم
گذر روز ها شوخی ای بیش نبودند که به خونابه ی شومی رنگین شدند
و من شرمگین لحظه های ِ کم شمار لذت ماندم
گذشته ها هیچ گاه نمی گذرند
که آتش
خط آن ها را به یادگار حک کرده است